تبليغاتX
کانون فرهنگی شهدا

 

گناهکار

 

 

 - از شیطان، آن دشمن بشریت بترسید که پنهانی در سینه ها راه گشاید و راز گویان در گوش ها بدمد و سخن سراید تا آدمی را گمراه کند و تباه سازد و وعده دهد و به دام هوس اندازد. زشتی گناهان را در دیده او بیاراید و گناهان بزرگ را خرد و آسان نماید؛ چندان که انسان را بفریفت وراه چاره را به روی او بست و به گروگانی گذارد که از آن نتواند رست.

- بدانید که اندک ریا شرک است و همنشینی پیروان هوا، فراموش کردن ایمان و جای حاضر شدن شیطان است. از دروغ دوری کنید که از ایمان بدور است.

- شیطان راههای خود را به شما آسان می نماید تا گره های محکم دین شما را یکی پس از دیگری بگشاید و به جای هماهنگی، بر پراکندگی تان بیفزاید.

- پس خداوند، محمد(ص) را به راستی و حق برانگیخت تا بندگانش را از پرستش بت ها برون آرد و به عبادت او وادارد و از پیروی شیطان برهاند.

 

کفر بر چهار سـتون اسـتوار اسـت: پی وهم رفـتن، خصـومت کـردن، از راه حـق به دیگری گرویدن، دشمنی ورزیدن. زیرا کسی که دنبال وهم رفت، به حق بازگشت و آن که از نادانی فراوان خصومت ورزید، از دیدن حـق کور گشـت و آنکه از راه حق به دیگر سو شد، نیکویی را زشت و زشتی را نیــکویی دید و مسـت گمراهی گردید و آنکه دشمنی ورزید، راه ها برایش دشوار و کارش سخت و ناپایدار شد.

 

- شما در روزگاری هستید که خوبی در آن پشت کرده و همچنان می رود و بدی روی آورده و پیش می رود و طمع شیطان در تباه کردن مردمان بیشتر می شود. این روزگاری است که ساز و ساخت شیطان قویتر گردیده و فریب و فساد او فراگیرتر گشته و شکار وی در دسترس قرار گرفته است.

- آیندگان دچار مشکلاتی می شوند که بر اثر پیروی از شیطان سرکشی کنند و کردارهای زشت خود را به حساب آوردند. پس دوزخ منزلگاه تقصیرکاران واپس مانده است.

- از آنچه شیطان تو را به دانستن آن وا می دارد و کتاب خدا را از کف شیطان در آور که دنیا از تو بریده است وآخرت به تو نزدیک شده است.

- از خشم بپرهیز که نشانه سبکی سر است و شیطان آن را رهبری می کند.

- کفر بر چهار ستون استوار است: پی وهم رفتن، خصومت کردن، از راه حق به دیگری گرویدن، دشمنی ورزیدن. زیرا کسی که دنبال وهم رفت، به حق بازگشت و آن که از نادانی فراوان خصومت ورزید، از دیدن حق کور گشت و آنکه از راه حق به دیگر سو شد، نیکویی را زشت و زشتی را نیکویی دید و مست گمراهی گردید و آن که دشمنی ورزید، راه ها برایش دشوار و کارش سخت و ناپایدار شد.

منبع :‌ سايت تبيان

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 10:32 بعد از ظهر |

 

صلوات

برخی می‏پرسند عبارت «وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ» که پس از صلوات بر محمد و آل محمد (صلی الله علیه و آله) فرستاده می‏شود، آیا در احادیث معصومان(علیهم السلام) وارد شده و مَنصوص است و یا از چیزهایی است که علاقه‏مندان و ارادتمندان به آقا امام زمان علیه السلام، خودشان، پس از صلوات، آن را اضافه کرده‏اند؟

در پاسخ به این پرسش، به حدیث زیر توجه کنید که امام صادق علیه السلام می‏فرمایند:

«مَنْ قالَ بَعدَ صَلوةِ الْفَجْرِ و بَعدَ صَلوةِ الظُّهرِ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد و اَلِ مُحَمَّد و عَجِّل فَرَجَهُمْ لَمْ یَمُتْ حَتّی یُدْرِکَ الْقَائِمَ مِن اَلِ مُحَمَّد صلی الله علیه و آله و سلم؛ هر کس پس از نماز صبح و نماز ظهر بگوید: «اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم»، از دنیا نمی‏رود مگر آن که قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله) را درک می‏کند. (1)

 

منبع:

1. سفینة البحار، حاج شیخ عباس قمّی، ج 2، ص49.

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 10:11 بعد از ظهر |

هرگز ز عشق خويش جدايم نمي­کني              محتاج بنده­هاي خدايم نمي­کني


گفتي سه بار ديدن زوار مي­رسي                   يا ايها الرؤوف رهايم نمي­کني


دلتنگ روضه­هاي حسين و محرمم                  راهي خاک کرب­و­بلايم نمي­کني؟


اين حرف آخري­ست که من با تو مي­زنم           مهمان سفره شهدايم نمي­کني؟


خورشيد من بتاب و دلم را سفيد کن              وقت زيارت است، مرا هم شهيد کن

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 9:0 بعد از ظهر |

 

قرباني اسماعيل

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى‌رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج‌گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى‌كند تا سبكبال شود.

صداي پاي عيد مي‌آيد. عيد قربان عيد پاك‌ترين عيدها است عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاكسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان عيد نزديك شدن دل‌هايي است كه به قرب الهي رسيده‌اند. عيد قربان عيد برآمدن روزي نو و انساني نو است.

... و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي‌داني، تو خود آن را، او را - هر چه هست و هر كه هست - بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب كني، من فقط مي‌توانم " نشاني‌ها "يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي‌خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي‌افكند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا "پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف كني، آنچه ترا به "فرار" مي‌خواند، آنچه ترا به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت جويانه مي‌كشاند، و عشق به او، كور و كرت مي‌كند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي"‌ات، ترا بازيچه ابليس مي‌سازد.

... و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ املاكت؟ ... ؟

در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي‌ات تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي‌آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي‌دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد، يا يك شيء، يا يك حالت، يك وضع، و حتي، يك " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يك قرن زندگي پر كشاكش و پر از حركت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه‌هاي ستاره‌پرستي و شكنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه‌اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اكنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرك، و تحمل يك قرن شكنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو كرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يك "بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي‌اش، يك "بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي كه ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي‌خورد.

خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش - كه عمر را همه در كار او به پايان آورده است، رحمت مي‌آورد و از كنيز سارا - زني سياه پوست - به او يك فرزند مي‌بخشد، آن هم يك پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يك پسر، براي پدر، نبود، پايان يك عمر انتظار بود، پاداش يك قرن رنج، ثمره يك زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يك پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اكنون، در برابر چشمان پدر - چشماني كه در زير ابروان سپيدي كه بر آن افتاده، از شادي، برق مي‌زند – مي‌رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري كه جانش به تن او بسته است، مي‌بالد و پدر، چون باغباني كه در كوير پهناور و سوخته‌ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي‌بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي‌كند.

در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي‌ات تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي‌آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي‌دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد، يا يك شيء، يا يك حالت، يك وضع، و حتي، يك " نقطه ضعف"!

در عمر دراز ابراهيم، كه همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت "داشتن اسماعيل" مي‌گذرد، پسري كه پدر، آمدنش را صد سال انتظار كشيده است، و هنگامي آمده است كه پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل، اكنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام، ناگهان صدايي مي‌شنود:

"ابراهيم! به دو دست خويش، كارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بكُش"!

مگر مي‌توان با كلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف كرد؟

ابراهيم، بنده خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني‌اش، از وحشت مي‌لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي‌شود، و بت شكن عظيم تاريخ، درهم مي‌شكند، از تصور پيام، وحشت مي‌كند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اكبر! فاتح عظيم‌ترين نبرد تاريخ، اكنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

كرپن‌ها، همان روحانيان دين "مهر" بوده‌اند و به دليل قرباني كردن "گاو" از سوي ايشان، واژهي "قرباني" نيز از همينان برگرفته شده است.

عيد قربان ريشه در دوران ماقبل تاريخ بشر دارد. انسان اوليه كه از فهم طبيعت عاجز است، براي به دست آوردن ترحم خدايان دست به قرباني كردن حيوانات و انسان‌ها مي‌زند. اين رسم نزد همه ملل و اديان به اسامي مختلف موجود بوده است. اين سنت طولاني بشري در اسلام نيز پذيرفته شده است.

در روايات مختلف ديني آمده است كه ابراهيم در سن بالا داراي فرزندي شد كه او را اسماعيل نام نهاد و برايش بسيار عزيز و گرامي بود. اما مدتها بعد، هنگامي كه اسماعيل به سنين نوجواني رسيده بود، فرمان الهي چندين بار در خواب به ابراهيم نازل شد و بدون ذكر هيچ دليلي به او دستور داده شد تا اسماعيل را قرباني كند.

او پس از كشمكشهاي فراوان دروني، در نهايت با موافقت خالصانه فرزندش، به محل مورد نظر مي‌روند و ابراهيم آماده سر بريدن فرزند محبوب خود مي‌شود. اما به هنگام انجام قرباني اسماعيل خداوند كه او را سربلند در امتحان مي‌‌يابد، گوسفندي را براي انجام ذبح به نزد ابراهيم مي‌‌فرستد.

اين ايثار و عشق پيامبر به انجام فرمان خدا، فريضه‌اي براي حجاج مي‌‌گردد تا در اين روز قرباني كنند و از اين طريق براي يتيمان و تهيدستان خوراكي فراهم سازند. در اين روز همچنين مستحب است كه نماز عيد قربان برپا گردد. نماز عيد قربان بايد در فاصله زماني طلوع آفتاب روز عيد تا ظهر خوانده شود و شامل دو ركعت است.

اولين معنايي كه از عيد به ذهن مي‌رسد، تغييراتي است كه انسان از ظاهر خود و يا در طبيعت مي‌بيند . اين آرايش ظاهري همچون پوشيدن لباس نو و آمدن بهار طبيعت به يك معنا عيد ناميده شده است .

عيد قربان ريشه در دوران ماقبل تاريخ بشر دارد. انسان اوليه كه از فهم طبيعت عاجز است، براي به دست آوردن ترحم خدايان دست به قرباني كردن حيوانات و انسان‌ها مي‌زند. اين رسم نزد همه ملل و اديان به اسامي مختلف موجود بوده است. اين سنت طولاني بشري در اسلام نيز پذيرفته شده است.

در روايتي از امير المومنين علي عليه السلام آمده است كه : هر روزي كه انسان در آن به زشتي آلوده نگردد آن روز عيد است چرا كه زشتي مهمترين بستر ظهور نزاع ميان آدميان است و باعث بر هم خوردن آرامش دروني و بيروني انسان‌ها مي‌گردد و اين همان چيزي است كه با عيد يعني آرامش و شادماني منافات دارد .

از سوي ديگر حركت انسان‌ها به سوي علم و معرفت همواره با شادماني و نشاط توأم است خاصه آن كه وقتي انسان معناي جديدي كشف ميكند ، ابتهاج زائد الوصفي تمام وجود آدمي را در بر ميگيرد ، آن لحظه تازه عيد ناميده ميشود .

معناي ديگري كه از عيد عارفان به ما آموخته‌اند، جان باختن و قرباني كردن جان خويش در پاي معشوق است. و نماد ظاهري آن ايام حج و عيد قربان است كه حيواني را انسان به عنوان تحفه و هديه به طرف جايگاه معيني مي‌برد تا براي كامل شدن عبادت قرباني كند. مولوي در اين معنا گفته است:

خويش فربه مي‌نماييم از پي قربان عيد                      كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مي‌كشد

كشته شدن در پاي محبوب و قرباني كردن خود مهمترين تعريفي است كه مولوي از عيد به ما مي‌دهد.

در تمامي اين تعريف‌ها عيد براي انسان مطرح شده است، يعني ما در شرايط ويژه‌اي احساس مباركي و نو شوندگي داريم . اما به نظر مي‌رسد اين تازگي قبل از آن كه در رابطه با ما معني شود در باره توليد كننده اين شرايط يعني خداوند بايد معنا شود. چون خداوند "بديع السموات و الارض است " و خود را با عنوان "فتبارك الله احسن الخالقين" به ما معرفي نموده است . و از سوي ديگر اين مباركي در تمامي ملك و ملكوت عالم جاري است، لذا از اين خداي بزرگ و مبارك ميتوان هر لحظه طعم مباركي را چشيد به همين دليل اگر عيدي است اولاً از آن خداست نه از آن آدميان، و اين معنا با ساير تعاريف آمده در باب عيد يك فرق گوهري دارد كه آن محوريت خداست .

قرباني رمز فداكاري و از خودگذشتگي و دادن جان در راه محبوب و حد نهايي تسليم در برابر معبود است يعني همچنان كه خون اين قرباني را در راه تو اي خالق يكتا بي دريغ مي‌ريزم حاضرم بدون هرگونه تعقل در راه دفاع از حريم دين و اجراي فرامين آسماني تو از جان خود نيز بگذرم و خون خود را تقديم پيشگاه اقدست نمايم.

زماني كه حيواني در روز عيد قربان در وادي منا به دست حجاج مسلمان ذبح مي‌شود و نغمه روحاني "بسم الله وجهت وجهي للذي فطر السموات والارض" طنين در فضاي قربانگاه مي‌افكند خاطره اعجاب‌انگيز و الهام بخش دو عبد موحد و دو بنده با اخلاص خدا ابراهيم و اسماعيل را در دل‌ها زنده مي‌سازد.

پدري پير و كهنسال با چهره‌اي نوراني و ملكوتي كه آثار عظمت و جلالت روحي از سيماي متين و آرام او نمايان است بر بالين فرزند جوان و خوش سيماي خود ايستاده آستين بالا مي‌زند و تيغ برنده‌اي را در پي حكم غيبي الهي بر گلوي فرزند مي‌نهد.
قرباني رمز فداكاري و از خودگذشتگي و دادن جان در راه محبوب و حد نهايي تسليم در برابر معبود است يعني همچنان كه خون اين قرباني را در راه تو اي خالق يكتا بي دريغ مي‌ريزم حاضرم بدون هرگونه تعقل در راه دفاع از حريم دين و اجراي فرامين آسماني تو از جان خود نيز بگذرم و خون خود را تقديم پيشگاه اقدست نمايم.

فرزند نيز بدون ترس و وحشت و با حالت تسليم مي‌گويد پدر به آنچه مامور گشته‌اي عمل كن كه من هم به خواست خدا از صبركنندگان خواهم بود و سرانجام ابراهيم با موفقيت كامل از اين امتحان بزرگ الهي سربلند بيرون آمده و به درجه‌اي از اخلاص و فداكاري در راه خدا مي‌رسد كه خداوند مي‌فرمايد: ذبح عظيمي فدايش كرديم.

لذا خداوند براي بزرگداشت اين خاطره توحيدي و اخلاص الهي مقرر فرموده هر سال در موسم حج در وادي مني توسط زوار بيت الله الحرام گوسفند، گاو و يا شتري ذبح گردد تا آن صحنه فوق العاده درخشان چون نوري براي هميشه در تاريخ انسانيت بدرخشد و خاطره ازخودگذشتگي آن دو بنده مخلص (ابراهيم و اسماعيل) سندي براي نمايش شرف و فضيلت آدميت باشد.

لذا مسلمين در روز عيد قربان موظفند با تشكيل مجامع عمومي و برگزاري نماز عيد و انشاي خطبه شركت عظيم و آسماني خود را در اين عيد مبارك به گوش جهانيان برسانند و رعب و ترس از اتحاد و همبستگي خود را در قلب دنياي استكبار و كفر و نفاق بيفكنند.

در روايت‏هاى مكررى نقل شده كه در روز عيد اضحى قربانى كنيد تا گرسنگان وبيچارگان از خوردن گوشت‏سير شوند؛ آنان كه روزها بلكه ماه‏ها توان تهيه گوشت ‏براى خانواده خويش را ندارند، در اين روز فرخنده كه براى همگان عيد است و بسيار خجسته و مبارك است، خوشحال گردند و از خوردن گوشت‏ حلال، بى‏منت، سير شوند.

و امروز روز "تكبير" است؛ تكبيرى گويا، كوبنده، محكم و بامحتوا، تكبيرى كه‏ بازتابش كاخ ستمگران را به لرزه درآورد و قلب ستم ‏ديدگان را شاد سازد؛ تكبيرى كه دشمنان را براى هميشه از ضربه زدن به اسلام، نوميد گردان.

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 4:4 بعد از ظهر |
آیت الله بهجت

كار به جایى رسیده كه در ابتلائات هم حال دعا كردن نداریم. در حدود سى چهل سال پیش جوان شكسته بندى در قم نقل كرد كه روزى زن مُحَجَّبِه اى به درِ مغازه ى من آمد و اظهار داشت كه استخوان پایم از جا در رفته و مى خواهم آن را جا بیندازى، ولى در بازار نمى شود. چون مى ترسم صدایم را افراد نامحرم بشنوند، اگر اجازه مى دهى به منزل برویم.

قبول كردم و حدود سیصد تومانى را كه در دخل داشتم با خود برداشتم و درِ مغازه را بستم و به دنبال آن زن روانه شدم، تا این كه به منزل ایشان وارد شدیم. آن زن درِ خانه را از داخل بست، متوجّه شدم كه قصد دیگرى دارد، درِ خانه را هم از داخل بسته بود، و مرا نیز تهدید مى كرد كه در صورت مخالفت، به جوان هاى بیرون منزل خبر مى دهم تا به خدمتت برسند!

به او گفتم: سیصد تومان همراه دارم، بیست تومان هم در مغازه دارم، همه را به تو مى دهم، دست بردار. فایده نداشت، پیوسته اصرار مى نمود و تهدید مى كرد. از سوى دیگر، آن زن آن قدر به من نزدیك بود كه حال دعا و توسّل هم نداشتم، به گونه اى كه گویا بین من و دعا حایل و مانعى ایجاد شده بود.

سرانجام، به حسب ظاهر به خواسته ى او تن در دادم و حاضر شدم و اظهار رضایت نمودم و او را به گونه اى از خود دور كردم و براى تهیّه ى چیزى فرستادم. در این هنگام دیدم حال دعا پیدا كرده ام. فورا به امام رضا ـ علیه السّلام ـ متوسّل شدم كه اگر عنایتى نفرمایى و مرا نجات ندهى و این بلا را رفع نكنى، دست از شغلم بر مى دارم. گویا آن جوان به قصد تقرّب و قضاى حوایج مؤمنین این را از آن حضرت تقاضا كرده بوده و آن شغل هم به نظر و توجه آن حضرت بوده است. مى گوید در همین اثنا دیدم سقف دالان شكافته شد و پیرزنى از سقف به زیر آمد! فهمیدم توسّلم مستجاب شد.

بعد از این قضیّه، از كرامت و عنایت خداوند متعال به او این بود كه آتش دنیایى به آن دستش كه آن را به پاى آن زن گذاشته بود، اثر نمى كرد به گونه اى كه حتّى مى توانست ذغال گداخته را با آن دست مانند انبر بگیرد و بردارد! چه مقامات، چه كرامات، با چه ریاضات و گرفتارى ها!

در این حین زن صاحب خانه هم آمد، به پیر زن گفت: چه مى خواهى و براى چه آمده اى؟ گفت: در این همسایگى نزدیك شما وضع حمل نموده اند، آمده ام مقدارى پارچه ببرم، گفت: از كجا آمده اى؟ گفت: از درِ خانه، با این كه من دیدم از سقف خانه وارد شد!

در هر حال، آن دو با هم به گفت و گو پرداختند و من هم فرصت را غنیمت شمرده به سمت درِ منزل پا به فرار گذاشتم. زن به دنبالم آمد و گفت: كجا مى روى؟! گفتم: مى روم درِ خانه را ببندم. گفت: من در را بسته ام. گفتم: آرى! به همین دلیل كه پیرزن از آن وارد خانه شد! به سرعت به سوى در رفتم و از خانه و از دست او نجات یافتم. وقتى مطلّع شد كه فرار مى كنم، از پشت سر یك فحش به من داد و آب دهان به رویم انداخت، كه در آن حال براى من از حلوا شیرین تر بود.

آقاى یاد شده مى گوید: بعد به خدمت مرحوم آقا سیّد محمّد تقى خوانسارى ـ رحمه اللّه  ـ جریان فحش و ناسزا و آب دهان انداختن به رویم را براى ایشان نقل كردم، ایشان فرمودند: اى كاش آن فحش ها و اذیت ها را به من مى كردند، اى كاش آن آب دهان را به صورت من مى انداختند. وقتى كه آقا چنین فرمودند: حالت آرامش در من پیدا شد، ولى بعد از آن دیگر آن اذیت ها و وقایع تكرار نشد.

آقایى كه این جریان را نقل كرد اهل علم نبود، به حسب ظاهر جوانى از عوام و با ظاهری موجه  بود. در هر حال این گونه از حرام فرار كرده بود، در آن زمان كه بى دینى رواج داشت و در میان جوان ها افراد متدیّن كم پیدا مى شدند!

 

بعد از این قضیّه، از كرامت و عنایت خداوند متعال به او این بود كه آتش دنیایى به آن دستش كه آن را به پاى آن زن گذاشته بود، اثر نمى كرد به گونه اى كه حتّى مى توانست ذغال گداخته را با آن دست مانند انبر بگیرد و بردارد! چه مقامات، چه كرامات، با چه ریاضات و گرفتارى ها!

منبع:

پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهج
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 9:39 قبل از ظهر |

پیشاپیش ولادت با سعادت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام  را به همه  شما عزیزان تبریک عرض می کنیم.

امیدواریم ما را از دعای خیرتان محروم نکنید.

کانون فرهنگی شهدا

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 8:28 بعد از ظهر |

باسمه تعالی

 

 

 

94 سال از عمر "عنوان بصری" سپری شده بود، اما با ورود امام صادق (علیه السلام) به مدینه و کشف عظمت همه جانبه ی آن حضرت، دوست داشت تا فقط نزد ایشان علم بیاموزد. اگر چه کنترل شدید امام (علیه السلام) توسط حکومت از یک سو و اوقات ارزشمند ایشان از طرف دیگر، مانع از پذیرفته شدن عنوان بصری از جانب امام (علیه السلام) می گردید، اما او باز هم دست بردار نبود. آنقدر محبت حضرت در دلش رسوخ کرده بود که نمی توانست به سادگی امام صادق (علیه السلام) را رها کند. لذا از خدا خواست که توفیق حضور در محضر امام ششم و بهره مندی از علم ایشان را به او بدهد.

سرانجام صبر عنوان بصری تمام شد. به طرف منزل امام صادق (علیه السلام) حرکت کرد و اجازه ورود خواست. بالاخره این بار امام ششم او را پذیرفت ...

اینک او بر دریای علم الهی وارد شده و منتظر است تا وجودش را با جرعه ای از آب گوارای آن سیراب کند ...

امام صادق (علیه السلام) عنوان بصری را خطاب قرار داد و فرمود: ای اباعبدالله!(1) علم و دانش (فقط) به درس خواندن نیست، بلکه نورى است که در قلب کسى قرار می گیرد که خداى متعال بخواهد او را هدایت کند. پس اگر به دنبال دانش هستى، ابتدا حقیقت بندگی را در خود به وجود آور و با عمل کردن به علم، آن را بدست آور (جستجو کن)، و از خداوند فهم بخواه تا تو را فهیم گرداند.

 عنوان بصری پرسید: حقیقت بندگى چیست؟

فرمود: به سه چیز است: (اول اینکه) بنده آنچه را خدا به او عطا کرده، دارایی (حقیقی) خود نداند، زیرا بندگان مالک(حقیقی) نیستند؛ (بندگان واقعی) مال را از آن خدا مى بینند (و) هر کجا خدا فرمان داد، مصرفش مى کنند. (دوم اینکه) بنده هیچ کاری جز وظیفه اش انجام نمی دهد و به نتایج کار اصلا نمی اندیشد(بدان معنی که به هنگام انجام وظیفه، در اندیشه نتیجه مثبت و یا منفی انجام وظایفش نیست). (سوم اینکه) تمام دل مشغولی خود را صرف انجام اوامر خدا و ترک نواهى او کند.

 بنا بر این؛ هر گاه بنده چیزى را که خدا به او عطا کرده دارایی(حقیقی) خود ندانست، انفاق در آنچه خدا به آن فرمان داده، بر وى آسان گردد، و هر گاه کارش را به مدبر واقعی یعنی خداوند واگذار کرد و خود تنها به انجام وظیفه اندیشید، مصیبت هاى دنیا برایش آسان شود، و هر گاه بنده به اطاعت امر و نهى خدا مشغول شد، دیگر فرصتی نمی کند تا با مردم جدال  کند یا به آنان فخر بفروشد.

پس هر گاه خداوند این سه خصلت را به بنده ای عطا کند و او را با این عطا بزرگ دارد، دنیا و شیطان و مردم در نظرش بی ارزش می شوند و به خاطر مال جمع کردن و فخر فروشى به دنبال دنیا نمى رود و به دنبال بدست آوردن عزت و مقامی که در دست دیگران می بیند، نیست و روزهایش را (بیهوده) رها نمی کند. این اوّلین درجه پرهیزکاری است، خداوند متعال مى فرماید:" این سرای آخرت را (تنها) براى کسانى قرار می دهیم که اراده ی برتری جویی در زمین و فساد در آن را ندارند و عاقبت نیک براى پرهیزگاران است."(2) ...

اما آیا ما مقدمات کسب علم و قرار گرفتن این نور الهی در قلب خویش را فراهم کرده ایم؟ آیا با عمل کردن به آنچه آموخته ایم، علوم دیگر را به سوی خود سرازیر می کنیم؟

خداوندا به تو پناه می بریم از اینکه عمری زحمت درس خواندن به خود بدهیم، اما به دلیل عدم بندگی، ذره ای از نور علم در قلبمان رسوخ نکرده باشد...

(بر گرفته از کتاب "مشکاة الأنوار تألیف: علی بن حسن طبرسی(ره))

کانون فرهنگی شهدا ، 25 ذیقعده، سالروز شهادت

سرچشمه ی علوم و ظاهر کننده ی امر و نهی الهی،

امام جعفر ابن محمد الصادق (علیه السلام)

را به تمامی مسلمانان جهان به خصوص شما دوست گرامی تسلیت عرض می نمائیم.

 

 

 ...... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

پاورقی:

1- اباعبدالله کنیه عنوان بصری بود.

2- " تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علواً فی الأرض و لا فساداً و العاقبة للمتقین" (سوره قصص، آیه 83)

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 12:15 بعد از ظهر |

گرچه من می شکنم در خود يكسر، قیصر!

مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!

مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتي بي بال

تا خدا پل زده اي مثل كبوتر، قيصر!

نام تو شهره تر از قاف شده ست اي سيمرغ

باز هم پر بگشا در خود بي پر، قيصر!

مرگ مرگ است ولي مرگ تو مرگي دگر است

داغ ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر!

راستي مرگ چه جوري ست؟ مرا مي بيني؟

 چه خبرداري از عالم ديگر، قيصر!؟

نقدهايت همه غوغا بود غوغا، "سيد"!

شعرهايت همه محشر بود ، محشر، قيصر!

جامة خاك به تن كردي و يادم آمد

از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قيصر!

شعرهاي تو همه معني قرآن بودند

"آيه" اي داري چون سورة كوثر، قيصر!

تيغ مي چرخد و من سينه زنان مي گريم

در دلم هلهلة حيدر حيدر، ‌قيصر!

پيش تر از من دلتنگ گذشتي ، بگذر

ما همه مي گذريم آخر از اين در، قيصر!

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 4:38 بعد از ظهر |
 

روزی عزرائیل نزد موسی علیه‌السلام آمد، موسی علیه‌السلام پرسید: «برای زیارتم آمده‌ای یا برای قبض روحم؟»

عزرائیل: برای قبض روحت آمده‌ام.

موسی: ساعتی به من مهلت بده تا با فرزندانم وداع کنم.

عزرائیل: مهلتی در کار نیست.

موسی علیه‌السلام به سجده افتاد و از خدا خواست تا به عزرائیل بفرماید که مهلت دهد تا با فرزندانش وداع کند.

خداوند به عزرائیل فرمود: «به موسی علیه‌السلام مهلت بده!» عزرائیل مهلت داد. موسی علیه‌السلام نزد مادرش آمد و گفت: «سفری در پیش دارم!»

مادر گفت: «چه سفری؟»

موسی علیه‌السلام فرمود: «سفر آخرت.» مادر گریه کرد.

موسی علیه‌السلام نزد همسرش آمد، کودکش را در دامن همسرش دید، با همسر وداع کرد، کودک دست به دامن موسی علیه‌السلام زد و گریه کرد، دل موسی علیه‌السلام از گریه کودکش سوخت و گریه کرد.

خداوند به موسی علیه‌السلام وحی کرد: «ای موسی! تو به درگاه ما می‌آیی، این‌گریه و زاریت چیست؟»

موسی علیه‌السلام عرض کرد: «دلم به حال کودکانم می‌سوزد.»

خداوند فرمود: «ای موسی! دل از آنها بکن، من از آنها نگهداری می‌کنم و آنها را در آغوش محبتم می‌پرورانم.»

دل موسی علیه‌السلام آرام گرفت. و به عزرائیل گفت: جانم را از کدام عضو می‌گیری؟

عزرائیل: از دهانت.

موسی: آیا از دهانی که بی‌واسطه با خدا سخن گفته است جانم را می‌گیری؟

عزرائیل: از دستت.

موسی: آیا از دستی که الواح تورات را گرفته است؟

عزرائیل: از پایت.

موسی: آیا از پایی که من با آن به کوه طور برای مناجات با خدا رفته‌ام؟

عزرائیل نارنجی خوشبو به موسی علیه‌السلام داد، موسی علیه‌السلام آن را بو کرد و جان سپرد. فرشتگان به موسی علیه‌السلام گفتند: یا اهون الانبیاء موتا کیف وجدت الموت؛ ای کسی که در میان پیامبران، از همه راحت‌تر مردی، مرگ را چگونه یافتی؟» موسی علیه‌السلام گفت: کشاة تسلخ و هی حیة؛ مرگ را مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند، یافتم.» (11)

                            اگر زرین کلاهی عاقبت مرگ           به تخت ار پادشاهی عاقبت مرگ

                      گرت نقش سلیمان در نگین است           در آخر خاک راهی عاقبت مرگ

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 7:32 بعد از ظهر |
شیطان، نخستین كسى بود كه بعضى كارها را مرتكب شد و پیش از او كسى آنها را انجام نداده بود. و آنها از این قرارند:

- اولین كسى كه قیاس نمود و خود را از حضرت آدم علیه السلام برتر و بالاتر دانست و گفت : من از آتشم و او از خاك در حالى كه آتش از خاك بالاتر است .(1)

- اولین كسى كه در پیشگاه با عظمت الهى تكبر نمود و به دستور خالق خود عمل نكرد.(2)

- اولین كسى كه كه معصیت و نافرمانى خدا را كرد و آشكارا با او مخالفت نمود.(3)

- اولین كسى كه به دروغ گفت : خدا گفته از این درخت نخورید، چون درخت جاوید است و اگر كسى از آن بخورد تا ابد زنده مى ماند و با خدا شریك مى شود.(4)

- اولین كسى كه كه قسم به دروغ خورد و گفت : من شما را نصیحت مى كنم .(5)

شیطان اولین كسى است كه صورت هاى مجسمه و بت را ساخت

- اولین كسى كه نماز خواند و یك ركعت آن چهار هزار سال طول كشید.(6)

- اولین كسى كه كه غنا و آواز خواند، همان زمانى كه آدم علیه السلام از درخت نهى شده خورد.(7)

- اولین كسى كه نوحه خواند و گریست ؛ چون او را به زمین فرستادند، به یاد بهشت و نعمتهاى آن نوحه و گریه كرد.

- اولین كسى كه لواط كرد آنگاه که به میان قوم لوط آمد.(8)

- اولین كسى كه دستور ساختن منجنیق را داد تا حضرت ابراهیم علیه السلام را با آن در آتش اندازند.

- اولین كسى كه دستور ساختن نوره را در زمان حضرت سلیمان داد، براى این كه موهاى اضافى پاى بلقیس پادشاه سبا را از بین ببرند.(8)

- اولین كسى كه دستور ساختن شیشه را داد تا حضرت سلیمان علیه السلام آن را روى خندق گذارد و بلقیس را آزمایش كند.(9)

- اولین كسى كه عبادت و بندگى او، فرشتگان را به تعجب در آورد!

- اولین كسى كه به خداى خود اعتراض كرد.(10)

- اولین كسى كه شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق كرد.(11)

- اولین كسى كه كه سحر و جادو كرد و آن دو را به مردم یاد داد.(12)

- اولین كسى كه براى زیبایى ، زلف گذاشت .(13)

اولین كسى كه شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق كرد.

- اولین كسى كه نقاشى كرد و چهره كشید.(14)

- اولین كسى كه آتش حسدش شعله ور شد.(15)

- اولین كسى كه به ناحق مخاصمه و جدال كرد.

- اولین كسى كه خداى تعالى به او لعنت نمود( و از ناراحتى فریاد كشید.(16)

- اولین كسى كه به خدا كفر ورزید.(17)

- اولین كسى كه گریه دروغى نمود.(18)

- اولین كسى كه عبادت و خلقت خود را ستود.

- اولین كسى كه صورت هاى مجسمه و بت را ساخت .(19)

برای دیدن منابع جملات ، ادامه ی مطلب را ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت 4:17 بعد از ظهر |